مردی با خود زمزمه کرد : خدایا با من حرف بزن!
یه سار شروع به خواندن کرد... اما مرد نشنید!
مرد فریاد برآورد : خدایا با من حرف بزن!
آذرخش در آسمان غرید اما مرد ، اعتنایی نکرد!
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت : پس تو کجایی؟؟؟
بگذار تو را ببینم...
ستاره ای درخشید اما مرد ندید
مرد فریاد کشید خدایا یک معجزه به من نشان بده...
کودکی متولد شد ، اما مرد باز توجهی نکرد!
مرد در نهایت یاس فریاد زد:
خدایا خودت را به من نشان بده
بگذار تو را ببینم...
از تو خواهش می کنم
پروانه ای روی دست مرد نشست
و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...
ما خدا را گم می کنیم در حالی که او کنار نفس های ما جریان دارد...

[ پنج شنبه 92/7/18 ] [ 9:38 عصر ] [ زهرا محمدی ممان ]